ساختار شخصيت انسان
حتماً پيش از اين چيزهائي در باره ساختار شخصيت انسان شنيده ايد .
از روانشناسان گرفته تا فلاسفه . از مبلغين اديان الهي و غير الهي تا جامعه شناسان، هر كدام تعريف و ساختاري براي انسان ارائه نموده اند ولي شايد اين تعريف برايتان تازه باشد.
اجازه بدهيد با اين جمله شروع كنم كه عميقاً باور دارم: امكان ندارد انسان بتواند تعريفي جامع و مانع از خود ارائه نمايد و به اين حقيقت بزرگ اعتراف مي كنم كه انسان موضوع خدایی است و جز خدا كسي پاسخ آن را نمي داند.
اما بعد ، "آب دريا را اگر نتوان کشید هم بقدر تشنگی باید چشید ." آنچه در ادامه عرض مي كنم شايد براي براي آشنائي و نزديك شدن ذهن ما به انسان شناسي مفيد باشد و باز تاكيد مي كنم كه "من عرف نفسه فقد عرفه ربه" و اين هر دو آرزويهاي محال ولي بسيار زيباي هر انساني است پس تا آنجا كه مي توانيم سعي در شناخت خود خواهيم نمود تا به همان اندازه به شناخت خداي خود نزديك شويم.
اغلب روانشناسان انسان را تشكيل يافته از دو عنصر اساسي ميدانند يكي طبيعت و ديگري تربيت .
طبيعت انسان معرف همه وجوه مشترك بين انسانها به علاوه ويژگيهاي ژنتيكي و خلقي اوست كه از بدو تولد به همراه اوست و دومي يعني تربيت شامل همه آن چيزهائي است كه بر اثر آموزش ، محيط ، والدين،تجارب شخصی و ... كسب مي گردد.
روانشناسان بر اساس اينكه به كدام يك توجه و اهميت بيشتري بدهند نگرش خود را نسبت به انسان تبيين مي نمايند.
اگر چه به غير از اين دو طبقه بندي ، روشهاي متعدد ديگري نيز براي تبيين ساختار وجود انسان وجود دارد اما فعلاً موضوع بحث ما نيست.
اما عنصر سومی نيز در اين ميان وجود دارد كه مغفول واقع شده و آن عنصر ذات انسان است .
اين عنصر سوم كه مشترك بين همه انسانها بوده و به شكل بسيار مرموزي شگفت انگيز و تعريف نا پذير است بيانگر ذات الهي انسان و جنبه ملكوتي و غير مادي اوست.
احاطه و اشراف به ذات انسان ، امری محال است. ذات در پس شخصيت بيروني انسان و در عميق ترين سطح وجود او قرار دارد و حتي رابطه انسان با خدا ، خود ،ديگران و هستي از آن منشا گرفته و پس از ظهور و حضور خارجي و بيروني آن، به شكل افكار ، احساسات و رفتار مجدداً به مرجع صادره يعني همين ذات باز مي گردد.
بطوریکه حتي درك ما از خدا و ارتباط انسان با خدا نيز در همين سطح است كه {ان الله يحول بين المرء و قلبه}(1) يعني خدا بين انسان و قلب او حايل مي گردد .
تصور ناحيه اي بين انسان با قلب خودش كار دشواري است ولي تنها در صورت بيرون آمدن از كاركردهاي خارجي و تظاهرات بيروني انسان ،امكان ادراك نسبي اين منطقه وجود دارد .زماني که انسان بتواند با سكوت و تمركز ،حركت و جريان كنش ها و واكنشهاي خود را در حوزه و جلوه بيروني آن مشاهده كند ، جلوه هایي مانند افكار ، احساسات يا رفتار
ببيند و آگاهی یابد که چگونه فكر و ذهنيتي ، وهم و خيالي به جريان در مي آيد و متوقف مي شود و جان آدمي را از حالتي به حالتي منتقل مي سازد. چگونه احساس و عاطفه اي مي جوشد و يا حسي را بر مي انگيزد و يا بارزتر از همه رفتارهای بيرونيی كه با گفتن و شنيدن و عمل كردن آشكار مي گردد.
ذات در عميق ترين لايه وجود قرار داد و مانند نقطه مركز دايره است كه همه شعاع ها از آن سرچشمه گرفته و بعد از رسيدن به سطح بيروني يعني محيط دايره ،به افكار ، احساس يا رفتار تبديل مي گردد.
خوب شايد اين مطلب قدري فلسفي باشد و ذهن را خسته نمايد لذا توضيحات بيشتر را به بعد از ديدن نظرات شما عزيزان موكول مي كنم.
(1):سوره انفال آيه 24
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ اى كسانى كه ايمان آوردهايد چون خدا و پيامبر شما را به چيزى فرا خواندند كه به شما حيات مىبخشد آنان را اجابت كنيد و بدانيد كه خدا ميان آدمى و دلش حايل مىگردد و هم در نزد او محشور خواهيد شد

@@@@@@@@@@@@@@@